سلام
امروز دوتا از دوستای خوبم اومدن روستا پیشم.به من که خوش گذشت،به اونا نمیدونم.ظاهراً که بد نبود.
زود رفتن من تنها شدم.قبلا هم تنها بودم ولی وقتی رفتن بیشتر احساسش کردم!
تازه شب شده ولی خیلی خوابم گرفته.اه فردا باز باید برم سر کار:(
بهورزم پانسیونشو تقریبا خالی کرده . ظهر سر ناهار یه ظرف غذا برام آورد.وقتی بود خوب بود.هوامو داشت.حالا یه دختر مجرد مثل خودم میاد تو پانسیون خالی، که سربارم نشه کمک نمیشه برام.نمیخوام باهاش دوست شم.یعنی گفتن بهتره که نشی!
ای کاش بچه ها بیشتر میومدن پیشم!:)
سلام
دیروز زنگ زده بودم نظام پزشکی چند تا سول ازشون پرسیدم.حالا جوابش:
هر فارغ التحصیل پزشکی از زمان فراغت از تحصیلش لازمه که تو اموزش های مدون شرکت کنه.سالیانه باید 25 امتیاز کسب کنه.حالا میتونه نصف این 25 امتیاز رو از سمینار و کنفرانس و این چیزا باشه ولی نصف دیگش الزاما باید برنامه های مدون باشه.اگه همش مدون هم باشه طوری نیست.
برای مجوز مطب هم این امتیازا داشتنش اجباریه ولی اثری رو اینکه کجا مطب میتونی بزنی نداره.
چیزی که رو مجوز مطب اثر داره سابقه ی کاره.مثلا روستایی که من کار میکنم 84 امتیاز سالانه داره.این امتسازا هم بر اساس محرومیت و ... گذاشته میشه.
برای شهرهای بزرگ باید 350 و بقیه شهرها 250 امتیاز باید داشته باشی.
6تا از شهرای بزرگ رو گفت ولی 7 میش یادش نبود:تهران ،شیراز،مشهد،اصفهان،تبریز،اهواز و ؟
امروز به بهورزم گفتن تا یکشنبه باید خونه خالی شده باشه.مامایی که میاد تو پانسیون به جاش اومد پیشم که از پول تنخواه اگه میشه یه کارگر بگیرید خونه رو تمیز کنه.بعد من زنگ زدم اداره اجازه گرفتم و اجازه صادر شد.نمیدونم چرا وقتی من اومدم پانسیون جدید، کسی مرتب و تمیزش نکرد ،خودم از جیبم پول دادم تمیز کردن برام!
سلام
هر روزز یه چیزی هست به هم بریزدت دیگه اگه یه روز راحت بگذره ذوق میکنم!
امروز زنگ زدم به یه مریض که سابقه ی سنگ کلیه داشت و نوع سنگش کلسیم اگزالات بود.ازم توصیه ی غذایی خواسته بود.برا اینکه درست و کامل بهش جواب بدم گفتم شماره بده بهت زگ میزنم.از اونجا که بیشتر از 17000 تومان بهمون برا تلفن بودجه نمیدن و شماره ی خانم هم موبایل بود،زنگ زدم بهش گفتم زنگ بزن درمونگاه!یه جورایی میس کال بود:دی
پرستارم در بدر دنبال یه دارو برا لاغر کردنه.از من که نا امید شده،تو هر مجله ای حتی یه تبلیغ رو دیوار خرابه هم که ببینه دنبال دارو میگرده.داروخونه بهش یه دارو پیشنهاد کردهPomeol Bruler خریده آورده ازم نظر میخواد.نگاه کردم دیدم سه چهارمش که ویتامینه!یکیش هم چای سبز بود.گفتم بخور ضرر نداره.
هر چی میگم بابا ورزش و رژیم ،به گوشش نمیره.در واقع چون کار سختیه و آدمایی که چاقن اغلب حوصله ی تلاش کردن هم ندارن ،رو میارن به دارو.البته زیاد هم چاق نیست ولی میخواد که مانکن شه:)
تو مرکزم سه تا پانسیون هست.یکیش مال منه ،یکیش مال راننده_سرایدارم،یکیش هم مالیکی از بهورزام.جدیداً گفتن به بهورزم که باید پاشی میخوایم پانیسون رو بدیم به مامای مرکز.ماما ی مرکزمون عوض شده و جدیده تو طرح پزشک خانوادست و میتونن شبانه روز ازش کار بکشن، عوضش بهش پانسیون هم میدن.اونم مثل خودم تنهاست ،اهل مشهده.تا حالا هر چی پشتش شنیدم بد بوده ،فقط خدا به خیر کنه!
بهورزم امشب اومد خونم.گریه کرد پیشم که خونه پیدا نکردیم که خوب باشه.منم دلسوز گفتم یکی از اتاقا که استفاده نمیکنم وسایل اضافتونو بذارید توش .حالایه کم پشیمونم،هوا که گرم شه این اتاقه اتاق خوبی میشه.حتما ازش استفاده میکنم.امیدوارم زودتر خونه ی خودش که در دست تعمیره آماده شه:)
یه لیست ده صفحه ای از اداره برای مسئول بهداشت محیطم فرستادن از اجناسی که پروانه بهداشتی ندارن،حالا به هر دلیلی،و نگاه که میکنی اغلب مال استان اصفهانه.دوست داشتم لیستشو اینجا بزنم ولی واقعا از حوصله خارجه!
هی، یاد اصفهان افتادم.دلم تنگ میشه براش...
سلام
دو روزه که دودلی همراه با یه سنگینی رو قفسه ی سینم امانمو بریده.
ای کاش آخر این راه منو راضی کنه.نمیخوام بعدا افسوس بخورم .هیچ کسی نیست که بتونه کمکم کنه.
زندگی داره خودشو به رخم میکشه.راه آسونتر جلومه ولی دلم بهش رضایت نداره.از طرفی منطقم منو هل میده ولی دلم زار میزنه.
ریتم زندگی اطرافیانم دست و پامو بسته.دیگه حوصله ی تلاش کردن ندارم و دلم میخواد با مسیری که امواج زندگی منو به طرفش هل میده همگام شم.تقریبا هیچ قدرتی هم حامیم نیست!
گاهی به خودم میگم من بیشتر از این میخوام.اما همیشه خواستنِ بیشتر از چیزی که زندگی بهم عرضه کرده انتهاش برام مه آلودو مبهمه هم ترسناک.
وقتی برنامه ندارم وقتی نمیدونم اول و آخر کارام قراره چی باشه استرس میگیرتم.
موندن یا رفتن، خیلی تصمیم گیری سخته ،مخصوصا اگه بخواد زندگی مشترک و قسمت اعظم سال های زندگیت(اگه به مرگ طبیعی بمیری) باهاش رقم بخوره.
سالها این پروسه طول میکشه و موندم که راه آسونه یا سخته.راه سخته، پر از تنهاییه و آسونه، شاید یه زندگی معمول که حتی راضیم هم بکنه توش باشه.
تقریبا دو هفته وقت خریدم که بهش فکر کنم.ولی خیلی کمه...
چندین ساعت بعد نوشت:اونقدر ذهنم درگیر این مسئلست که یادم رفت درباره ی تیتر این پست چیزی بنویسم!
سلام
ظهرا ناهار نمیخورم از ترس اینکه وقت برای خوابیدن کم بیارم.میرم میخوابم وبعدتا 5 مریض میبینم و بعدش گشنه ی گشنه شروع میکنم یه چیزی برا خوردن جور کنم.
شده خوابم نمیومده ولی خودمو به تخت دوختم چون میدونستم یه ساعت دیگه خوابم میگیره و نیم ساعت بعدش مریضا روون میشن و عمرا بتونم این حس بد خواب آلودگی و اجبار مریض دیدن رو کاریش کنم.
امروز نتونستم خودمو خواب کنم.ولی این عادت تنبلی تو ناهار خوردن برام مونده و من الان خیلی گشنمه!پنجشنبه ها که درمونگاه عصر تعطیله هییییچ فرقی با روزای دیگه نداره، زنگ درو میزنن و سرایدار هم نمیپرسه چته، درو باز میکنه و من باز باید بی خواب شم و یه مریض غیر اورژانس ببینم و بعدش مودبانه،در حالی که دارم حرص میخورم،بهش بگم که بعد از ظهر پنجشنبه تعطیله زنگ درو نزن آقا ...
نظرات ()